نویسنده :
من! - ساعت ٩:٢٤ ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٥
اون روز هوا زود تاریک شد..
مثل من!
اون روز هوا خیلی سرد شد..
مثل من!
اون روز همه چیز خیلی دوست داشتنی بود..
مثل تو!
اون روز همه چیز خیلی کوتاه بود..
مثل عشق من به تو!
اون روز بارون گرفت..
موهای من تاب خوردن..
تو منو کشیدی..
برام خوندی..
بهت گوش دادم..
برای آخرین بار..
نفهمیدی!
دل من یه جا دیگه بود..
یه جای دیگه
پیش یکی دیگه..
تو
نفهمیدی!
نفهمیدم کی اومدم کی رفتم!
رفتنمو با چشمهای خودم دیدم..
دیدم
دیدم
دیدم
که رفتم!
خیلی غم انگیز بود!
خیلی سخت!
پاواروتی هنوز باهامه!
باورت می شه؟
باورت می شه؟
فاصله بین منو تو تا کجا ادامه داره؟!
خواستی بدونی چرا رفتم؟؟
رفتم چون:
حاصل جمع ما از اول صفر بود!
از همون ثانیه ی اول!!
هرچقدر جمع و تفریق کردم تا به یه نتیجه ای جز صفر باهات برسم
به هیچ نتیجه ای نرسیدم!!
از اولش تو ریاضی مشکل داشتم!
تا حالا شده دلت واسه کسی تنگ شه که در نهایت دوست داشتن
ازش دلزده شدی؟؟!!
اینه حس الآن من!!