همیشه قبل از نوشتن مطلب جدید، مطلب قبلی که نوشته بودم رو می خوندم و احساس های متنوعی بهم دست میداد؛ بارزترین آنها حسِ غم بود! همه ی مطالب از دست رفتن چیزی رو خبر می دادند! الان بیشتر از دو ماه ِکه می خوام بنویسم اما نمیتونم! الانم که دارم می نویسم مطلب قبلی رو حاضر نیستم بخونم! لزومی نمی بینم مطلب قبل بخواد بهم گوشزد کنه که از دست رفت!
کلافه ام.. از تک تک بودن ها کلافه ام ! از نبودنِ یگانه بودنی که باید می بود غمگینم! چه جوری میشه یه جوری نوشت که حقِ داغون بودنِ لحظه های ناتمامِ ابدی شکل ات رو ادا کنی؟! یه جوری بنویسی که غم تو حرف های کلمات بره تو آواها بره تا جایی که جمله ات خودکشی کنه! سیاه می نویسم چون تقریبا وقتی سیاه ام اینورا پیدام میشه البته وقتی ناخالصی نداشته باشم نمی نویسم چون انقدر اندوه مست ام میکنه که هیچ کاری نمیتونم بکنم چه برسه این همه قر دادن به انگشت ها! یا سیاه ام یا خاکستری یا قرمز! امسال بنفش هم شدم!
موضوعی برای نوشتن ندارم! از همه چیز می شود حرف زد.. امشب حوصله ام خیلی سر رفته اونقدر که داره غرقم میکنه اونجایی که نباید، پیش کسی که نباید!
یه داستان می خوام تعریف کنم/ بیشتر یه برشی از یه داستانِ بلنده! از اون داستان های کلاسیک! اما به سبک کلاسیک تعریفش نمیکنم! چون حوصله ی 13 سال تو 8 جلد حرف زدن رو ندارم! هنوز نمیدونم چی رو می خوام بگم برای همین اصن ممکنه سبک داستان های کارور شه یا فقط یه مشت مکالمه باشه یامثل سبک کسِ خاصی نشه اما ابزورد باشه به معنای واقعی کلام!
دست هایی که در هم اند! آنقدر درهم تا یکی شوند باهم! اما نشدند..یه دست که مال من بود و یه دست که مال اون ماند!
- بی شرف کی تو رو اینطور کرد؟
- (خنده)
-لامصب.. آخه توله..
- از فحش های عاشقانه ات لذت می برم.
- چرا زودتر ندیدمت؟ چرا قدیما نمیشناختمت! خودت رو قایم می کردی؟
- از حاشیه بدم میاد! تو پر از حاشیه ای!
- برات مهمه بقیه چی میگن؟؟
- بقیه از تو بد میگن به هر دلیلی به من مربوط نیست! من اونی که با من هستی رو دوست دارم نه اونی که با اونا بودی! مهم نیست برای اونا چه هیولایی هستی مهم اینه که وقتی با منی اینی! من تو رو بخاطر چیزی که برای من هستی دوست دارم نه چیزی که برای اونایی.
- بریم از اینجا؟
- بریم.
- نمی پرسی کجا؟
- ...
- مغولستان خارجی.
- بریم.
- نمی پرسی چرا اونجا؟
- چرا؟
- عشق..آزادی.. عدالت.. نیکی.. آرامش.. خودسازی فردی!
- از نوع نسبی اش صدالبته! با مرگ مطلق اش رو بدست میاریم! باهم!
- اون مرحله ی آخره!
- نگو که ایده آل زندگی تو هم هست!!!
- مگه مال تو هم هست؟؟
- آره لعنتی..
- بی شرف..
- بریم. خواهش میکنم.
- میریم. قول میدم.
- دوستت دارم.
- منم دوستت دارم.
- خب.
- خب..
- چرا اینجوری شد؟
- منتظر معجزه ام.
- دوست دختر با اعتقاد نمی خوام!
- همیشه یه طرف قضیه یه چیز رو داشته باشه خوبه حالا اون یکی نداشت هم نداشت.
- آره مثل من که سبیل دارم و تو که نداری.
- آره اگه یه روز بزنی من میذارم.
- سرم بره سبیل هام نمیره.
( این بحث های سبیلی رو ن.ض نخونه! خوند هم خیالش جمع باشه که این مدتی که با هم بودیم سبیل هاش نه سُسی شدن نه ماستی! فقط دفعه ی آخر از سرما و بخار دهن و اینا شبنم روش جمع شد که خودم پاکش کردم با همون دستکش بنفشه که باهم از تن درست خریدیم)
- شعر باید معجزه کنه.
- معجزه ای وجود نداره.
- عشقی که نتونه ما رو نجات بده به چه دردی میخوره؟ شعری که نتونه معجزه کنه به چه دردی میخوره؟؟
- نباید همچین توقعی ازشون داشته باشی!
- پس تکلیف عشق چی میشه؟
- به سر عشق چی اومد؟؟!
- حمید هامون نشو!
- هستم!
- کاش مثل حمید هامون بودی لااقل!
- می خوای حرصم رو دراری این رو میگی!
- تو همه چیز رو فراموش میکنی!
- یادم نمیاد شام چی خوردم اونوقت حرف یادم باشه!
- تو همه چیز رو فراموش میکنی!
- عجیبه!
-...
- من گفتم؟؟
- یادت نمیاد؟؟؟؟؟
- نه!
- فراموشی..
فراموشی دفاع طبیعی بدن است در مقابل رنج!!!
ولی برای تو طبیعی نیست!
من غمگینم..
حضوری از جنس سکوت
...
لحظه هایی که خالی اند از کلمات
- به سر عشق چی اومد؟!!
- ما باهمان تنهایان، بی همِ تنها شدیم!
- قرارمون این نبود!! این که نباشی!
- تو بودی؟؟
- نبودم؟
- یادت نمیاد!
- نه!
- فرسوده شدیم یار..
- هیچ نیست پشت بیهودگی هایمان..!
- صرف میکنم زندگی را:
به گا رفتم به گا رفتیم
به گا رفتی به گا رفتید
به گا رفت به گا رفتند
- .......
یه نقص فنی پیش اومد. اگر بغض و اشک و این چیزها فنی محسوب شن!