نویسنده: من! - جمعه ۱۳٩۱/٢/۱٥
آقا اجازه میدهید گردنتان را بو کنم؟
پرورده ی حلاج بود و "با او" می گفت " در یکی از کوچه باغ های بغداد گشت می زدیم که نفیری به گوش برگذشت و چنان تَر نواختی از سرِ سوز که هرکه شُنود گریه در پیوست. یکی با حسین درآمد که نفیر چیست، یا شیخ، بیشه یا بَلَبان؟ حسین بانگ برداشت که این؟! این که خودْ ناله ی اوست! پرسید که کی؟ گفت ابلیس! که می نالد و آه می کشد، آه از جهان، که رفت از دست."
ابن ازرق